لاکچری ترین وسیله بچگیام یه ذره بین بود اندازه کف دستم با یه دسته بلند که بعدها دست خانوم مارپل هم دیده شدزمین و زمان رو زیر تیغ آفتابی که زیرش زوم میشد میسوزوندیمسر ظهر برگ های خشک باغچه رو جمع میکرد
خونه مامانی هیجان انگیزترین جای شهر بوداون موقع ها اینجوری نبود سرتو از خونه بیاری بیرون همه چی دم دستت باشه که بتونی بخریمثلا خود ما تو شیراز باید نیمساعت راه میرفتیم تا به اولین بقالی بی هیچی و جنس
دقیقا عزیز هیچوقت خونه ای نداشته که من یادم باشهمامانم میگه وقتی عروسشون شدم بیوه چهل و پنج ساله بود نمیدونم از کی مستاجر خاله سید شدن بعدش مستاجر خدیجه خانوم اما خدابیامرزی براشون میگن هر از چندگاهیا